●
يک اتفاق ساده
دختر دوازده سال دارد ..
نسبتا زيبا با اندامی متناسب .
چشمان دريده مرد براندام دخترک می لغزد .
- دختر خانوم ... منو بابات فرستاده ... قراره تو رو ببرم پيش اون .
دختر با چشمانی پرسان به مرد درشت هيکل نگاه می کند .
- برای چی؟
مرد لبخند می زند و آب فرو ريخته دهانش را می بلعد .
- قراره برين مهمونی ... مگه اسم تو شيما نيست ؟
- چرا ...
مرد لبخند می زند .
اسم دخترک را از زبان دوستان او شنيده است .
- خب .. من دوست پدرتم ... اومدم دنبالت .. اونم ماشينمه .
دخترک به صورت مرد نگاه می کند .
صورت مرد مهربان است .
با قدمهايي نامطمئن به سمت ماشين حرکت می کند .
مرد از پشت به باسن دخترک خيره می شود و تصوراتش اوج می گيرد .
برآمدگی شهوت انگيز ران های دختر نبض مرد را تند تر می کند .
دختر سوار می شود .
مرد با همان لبخند مرموز به دنبال دختر سوار ماشين می شود .
در طول راه مرد مدام حرف های خنده دار می زند .
دختر کمی نگران است .
- داريم کجای ميريم ؟
مرد به سرعت ماشين می افزايد و صدای نوار را زياد می کند .
- ميريم يه جای خوب .. پيش بابا ...( و می خندد )
دختر نگران به خيابان های خلوت و نا آشنا نگاه می کند .
مرد دستش را روی ران دختر می گذارد و فشار می دهد .
دختر با بغض می گويد :
- آقا نگه دارين .
مرد مدام می خندد .
دختر سعی می کند دستگيره در را باز کند .
در ماشين دستگيره ندارد .
مرد ران های دختر را با پنجه های قوی خود فشار می دهد .
- آروم بگير خوشگل خانوم ... عروسک تپلی ...
دختر جيغ می زند و با مشت به شيشه می کوبد .
فضای اطراف خيابان جنگل های نيمه تاريک و دور افتاده حومه شهر است .
...
ماشين ترمز می کند .
مرد پياده میشود .
صدای جيغ های ممتد دختر در سکوت مرگبار جنگل می پيچد .
مرد دختر را کشان کشان به کلبه مخروبه می برد .
- اگه خفه نشی خودم خفت می کنم ...
مرد در را می بندد .
دختر به گوشه کلبه پناه می برد و التماس می کند .
مرد کمربندش را باز می کند .
- زياد طول نمی کشه .. فقط يه خورده درد داره ...دختر خوبی باش .. آفرين .
مرد نفس نفس می زند وب ه سمت دختر حرکت می کند .
دختر فرار می کند .
مرد از پشت لباس دختر را می گيرد و او را به زمين می زند .
لگد سنگين مرد بر پهلوی دختر می نشيند .
دختر ناله می کند و به پشت روی کف سنگی کلبه می افتد .
مرد روسری دختر را پاره می کند و موهای او را دور دستش می پيچد .
- دختر خوبی باش .
دختر يارای حرکت نمدارد .
مرد مانتوی دختر را بيرون می کشد و دکمه های شلوار او را با عجله باز می کند .
- جوووووون ... اوووه..
دختر پاهای خودش را جمع می کند .
مرد شلوار خود را پايين می کشد و روی ران های دختر می نشيند .
دختر جيغ می زند و مرد سر او را به زمين می کوبد .
دختر آرام می گيد .
مرد پاهای دختر را از هم باز می کند و آلتش فرو می کند .
دختر دچار تشنج می شود .
مرد نفس خود را با شدت از پره های بينی اش به بيرون می دمد و روی دختر می افتد .
- اوووه ... اووووووف ...
مرد تقلا می کند و از زير لباس پستان کوچک دختر را فشار می دهد .
صداهای گنگی از گلوی دختر بيرون می آيد .
مرد با شدت کمر خود را بالا و پايين می برد .
- اااووووه.. هووو
تکان ها شديد تر می شود .
مرد با تمام نيرو گيسوان بلند دختر ار می کشد و دختر با آخرين نايش جيغ می زند .
مرد به روی سينه دختر می افتد و نفس عميق می کشد .
....
مرد شلوارش را بالا می کشد و با رضايت به جثه دخترک نگاه می کند .
خم می شود و گوشواره های دختر را با فشار از گوش او می کند .
دختر تکان خفيفی می خورد .
مرد دخترک را کشان کشان به داخل ماشين می برد و چند لحظه بعد از جنگل دور می شود .
...
دو ساعت بعد جسد نيمه جان دخترکه در خيابان رها شده توسط چند افسر نيروی انتظامی به بيمارستان برده می شود .
و خاطره اين شب برای هميشه در ذهن دختر نقش می بندد .
مرد چند روز بعد سوار با ماشين برای دختر ديگری می خندد .
و داستان ادامه پيدا می کند .
خبر دستگيری يک مرد در مرودشت به جرم تجاوز و آزار جنسی چهل و شش دختر بين هفت تا دوازده سال چيز تازه ای نيست .
و خبرهايي که هنوز منتشر نشده است و هنوز چهل و شش مورد نشده است .
اينجا غرب نيست
شايد جايي بد تر از غرب باشد
امنيت دروغين
فقر جنسی
و نياز
شهوت منطق و احساس حالی اش نمی شود .
□ نوشته شده در ساعت
3:22 PM
توسط hotman
|