HOT MAN


Monday, May 10, 2004

به زودی با نوشته های جدیدی در خدمتتون هستم

...




|
........................................................................................

Monday, October 20, 2003

هوس




تهران
زمستان سال 1381


زن آرام در را باز می کند .
مرد وارد می شود و بعد از اينکه پشت سرش را نگاه می کند در را می بندد .
زن خود را در آغوش مرد می افکند و پستانهای درشتش را به سينه ستبر او می فشارد .
مرد لبانش را به انحنای گردن زن می چسباند و شهوتناک او را می بود .
زن زير لب ناله ای از لذت سر می دهد ..
- دير که نيومدم ؟
- نه به موقع اومدی ...
مرد به پستان های درشت زن خيره می شود و دستان خود را بر بر اندام زن می کشد .
- چه خوشگل شدی .
زن هوسناک با چشمان پر از نياز به چشم های سياه مرد خيره می شود .
- همش مال خودته ...
مرد می خندد و زن را در آغوش کشيده و به داخل اتاق می برد .
زن احساس تب آلودی دارد .
مرد بی تاب از هجوم احساسات شهوانی زن را بر زمين می گذارد و لباس خود را در می آورد .
زن مطيعانه بر زمين دراز می کشد و انگشتان پای خود را بر انحنای ساق های کشيده اش می کشد .
مرد صورت زن را در ميان دست هايش می گيرد و لبان او را در دهانش فرو می کند .
زن دستان خود را دور کمر مرد حلقه می کند و خود را به او می فشارد .
زبان مرد لب های بسته زن را می گشايد و زبان زن را به خود می کشاند .
برای چند لحظه مرد به عقب می رود .
- مطمئنی امشب نمياد ؟
- آره ... امشب شيفتشه ... مطمئنم نمياد ...
و زن سوزان از نياز شهوت اندامش را به دستان قوی مرد می سپارد .
مرد دکمه های لباس زن را باز می کند و به صورت او لبخند می زند .
- خيلی دلم برات تنگ شده بود .
زن که رخوتناک و مستانه بر زمين دراز کشيده و گشودن لباسش را نظاره می کند لبخند می زند .
- من خيلي بيشتر ... من مال توام رضا ... مال خودخودتم .
مرد می خندد و لباس زن را به گوشه ای می اندازد .
پستان های زن لغزان بر روی سينه اش مرد را به شدت تحريک می کند .
لب های مرد بر سرخی سينه های زن فرود می آيد و زن سر مرد را همچون کودکی که شير می مکد بر سينه اش می فشارد .
- آه ..
مرد پستان های زن را می مکد و آرام گاز می گيرد و زن پاهای خود را بر هم می فشارد .
مرد آرام به پايين تر می رود و شکم زن را غرق بوسه می کند .
پايين تر و پايين تر ..
مرد دامن زن را به پايين می کشد و لب هايش را به حرارت سوزان ميان پای اومی چسباند .
زن از شدت لذت می خندد .
مرد ران های زن را ليس می زند و زن دچار رعشه های لذت بار می شود .
مرد دستان زن را باز می کند و سينه اش را به سينه او می چسباند .
زن با نگاه های خيره به چشمان مرد او را به خود دعوت می کند .
مرد آلتش را فرو می برد و زن ناله های شهوتناکی سر می دهد .
مرد نفسش را حبس می کند و دانه های درشت عرقش را به گونه های زن می چکاند .
زن در کش و قوسی مار گونه پاهايش را دور کمر مرد قفل می کند و او را بيشتر به خود می کشاند .
مرد در تلاشی غريزی قدرت جنسی اش را با ضربه های محکم به رخ زن می کشد .
زن مچ دست مرد را گاز می گيرد و مرد آخرين تلاش هايش را می کند .
زن که اشتهای سيری ناپذيرش تمامی ندارد مرد را تحريک به ادامه دادن ضربات متوالی می کند و مرد دوباره نفسش را حبس می کند .
زن ناله ای می کند و بی حس می شود و مرد عرق ريزان بر روی سينه زن می افتد .
- خيلي دوستت دارم .
زن گونه های زبر مرد را می بوسد .
- من ميخوام هميشه مال تو باشم ... ازش خسته شدم .
مرد به فکر فرو می رود و رويای تملک زن او را در خود فرو می برد .
- تو قوی هستی ... داغی ... تنمو می سوزونی ... تو يه مرد واقعی هستی ... ولی اون مثه مترسک می مونه ... اونقدر شله که حالم ازش به هم می خوره ... کاش هيچوقت نمی ديدمش .
مرد از تعريف های زن احساس لذت و قدرت می کند .
- تو فقط مال منی سوزان ...
مرد لب های سرخ زن را می بوسد .
زن قهر گونه سرش را بر می گرداند .
- ولی من می خوام هرشب زير دست و پاهای تو باشم ... پوست تنم تو رو می خواد ... ذره ذره اندامم به تو نياز داره ... تو نمی خوای اينو بفهمی ...
- ميگی چيکار کنم سوزان ... تا اون لعنتی شوهرته بايد همين وضع رو تحمل کنی ...
زن به چشم های مرد نگاه می کند ...
- اگه اون شوهرم نباشه ...؟
مرد می گويد :
- اونخ هر شب من می مونم و تو ...
- رضا ... بکشش .
مرد با چشمان متعجب به صورت زن نگاه می کند .
- من ؟
- نه ... با هم .
...........................................................
نزديک صبح مرد خسته از کار شبانه به خانه باز می گردد .
زن به ظاهر خوابيده است .
مرد لباسش را در می آورد و در بستر خود می خزد .
چند لحظه بعد صدای آرام نفس های مرد زن را از جای خود بلند می کند .
زن طناب ضخيم را از زير رواندازش در می آورد و نزديک شوهرش می رود .
زن اشاره می کند و مرد سر طناب را می گيرد .
شوهر آرام خوابيده است .
زن با تنفر به او نگاه می کند .
مرد در حرکتی سريع طناب را دور گردن شوهر زن می پيچد و شوهر هراسان از خواب بيدار می شود .
زن سر طناب را می گيرد و به سمت خود می کشد .
صدای فرياد شوهر در گلو خفه می شود .
مرد و زن هر دو طناب را با تمام قوا به سمت های مخالف می کشند و شوهر نا اميدانه دست و پا می زند .
فشار طناب رگ های گردن شوهر را پاره می کند و خون بر بستر سفيد رنگش فوران می کند .
زن چشمانش را می بندد و طناب را محکمتر می کشد .
و شوهرش را آرام می کند .
مرد سر طناب را رها می کند و وحشت زده صورت سياه شده جسد را می نگرد که با زبان از حلق بيرون زده خيره او را نگاه می کند .
زن بالا می آورد .
مرد پارچه سفيد رنگی به روی جسد می اندازد و زن را در آغوش می گيرد .
- حالا ديگه تو مال منی .
...

چند ماه بعد مردی اعدام می شود و زنی سنگسار می گردد .
و همه چيز پايان می گيرد .





|
........................................................................................

Friday, September 19, 2003

يک اتفاق ساده




دختر دوازده سال دارد ..
نسبتا زيبا با اندامی متناسب .
چشمان دريده مرد براندام دخترک می لغزد .
- دختر خانوم ... منو بابات فرستاده ... قراره تو رو ببرم پيش اون .
دختر با چشمانی پرسان به مرد درشت هيکل نگاه می کند .
- برای چی؟
مرد لبخند می زند و آب فرو ريخته دهانش را می بلعد .
- قراره برين مهمونی ... مگه اسم تو شيما نيست ؟
- چرا ...
مرد لبخند می زند .
اسم دخترک را از زبان دوستان او شنيده است .
- خب .. من دوست پدرتم ... اومدم دنبالت .. اونم ماشينمه .
دخترک به صورت مرد نگاه می کند .
صورت مرد مهربان است .
با قدمهايي نامطمئن به سمت ماشين حرکت می کند .
مرد از پشت به باسن دخترک خيره می شود و تصوراتش اوج می گيرد .
برآمدگی شهوت انگيز ران های دختر نبض مرد را تند تر می کند .
دختر سوار می شود .
مرد با همان لبخند مرموز به دنبال دختر سوار ماشين می شود .
در طول راه مرد مدام حرف های خنده دار می زند .
دختر کمی نگران است .
- داريم کجای ميريم ؟
مرد به سرعت ماشين می افزايد و صدای نوار را زياد می کند .
- ميريم يه جای خوب .. پيش بابا ...( و می خندد )
دختر نگران به خيابان های خلوت و نا آشنا نگاه می کند .
مرد دستش را روی ران دختر می گذارد و فشار می دهد .
دختر با بغض می گويد :
- آقا نگه دارين .
مرد مدام می خندد .
دختر سعی می کند دستگيره در را باز کند .
در ماشين دستگيره ندارد .
مرد ران های دختر را با پنجه های قوی خود فشار می دهد .
- آروم بگير خوشگل خانوم ... عروسک تپلی ...
دختر جيغ می زند و با مشت به شيشه می کوبد .
فضای اطراف خيابان جنگل های نيمه تاريک و دور افتاده حومه شهر است .
...
ماشين ترمز می کند .
مرد پياده میشود .
صدای جيغ های ممتد دختر در سکوت مرگبار جنگل می پيچد .
مرد دختر را کشان کشان به کلبه مخروبه می برد .
- اگه خفه نشی خودم خفت می کنم ...
مرد در را می بندد .
دختر به گوشه کلبه پناه می برد و التماس می کند .
مرد کمربندش را باز می کند .
- زياد طول نمی کشه .. فقط يه خورده درد داره ...دختر خوبی باش .. آفرين .
مرد نفس نفس می زند وب ه سمت دختر حرکت می کند .
دختر فرار می کند .
مرد از پشت لباس دختر را می گيرد و او را به زمين می زند .
لگد سنگين مرد بر پهلوی دختر می نشيند .
دختر ناله می کند و به پشت روی کف سنگی کلبه می افتد .
مرد روسری دختر را پاره می کند و موهای او را دور دستش می پيچد .
- دختر خوبی باش .
دختر يارای حرکت نمدارد .
مرد مانتوی دختر را بيرون می کشد و دکمه های شلوار او را با عجله باز می کند .
- جوووووون ... اوووه..
دختر پاهای خودش را جمع می کند .
مرد شلوار خود را پايين می کشد و روی ران های دختر می نشيند .
دختر جيغ می زند و مرد سر او را به زمين می کوبد .
دختر آرام می گيد .
مرد پاهای دختر را از هم باز می کند و آلتش فرو می کند .
دختر دچار تشنج می شود .
مرد نفس خود را با شدت از پره های بينی اش به بيرون می دمد و روی دختر می افتد .
- اوووه ... اووووووف ...
مرد تقلا می کند و از زير لباس پستان کوچک دختر را فشار می دهد .
صداهای گنگی از گلوی دختر بيرون می آيد .
مرد با شدت کمر خود را بالا و پايين می برد .
- اااووووه.. هووو
تکان ها شديد تر می شود .
مرد با تمام نيرو گيسوان بلند دختر ار می کشد و دختر با آخرين نايش جيغ می زند .
مرد به روی سينه دختر می افتد و نفس عميق می کشد .
....
مرد شلوارش را بالا می کشد و با رضايت به جثه دخترک نگاه می کند .
خم می شود و گوشواره های دختر را با فشار از گوش او می کند .
دختر تکان خفيفی می خورد .
مرد دخترک را کشان کشان به داخل ماشين می برد و چند لحظه بعد از جنگل دور می شود .
...
دو ساعت بعد جسد نيمه جان دخترکه در خيابان رها شده توسط چند افسر نيروی انتظامی به بيمارستان برده می شود .
و خاطره اين شب برای هميشه در ذهن دختر نقش می بندد .
مرد چند روز بعد سوار با ماشين برای دختر ديگری می خندد .
و داستان ادامه پيدا می کند .

خبر دستگيری يک مرد در مرودشت به جرم تجاوز و آزار جنسی چهل و شش دختر بين هفت تا دوازده سال چيز تازه ای نيست .
و خبرهايي که هنوز منتشر نشده است و هنوز چهل و شش مورد نشده است .
اينجا غرب نيست
شايد جايي بد تر از غرب باشد
امنيت دروغين
فقر جنسی
و نياز
شهوت منطق و احساس حالی اش نمی شود .



|
........................................................................................

Wednesday, September 17, 2003

خيلی ريلکس

روزنامه همشهری مورخه 15/11/1381

آگهی استخدام

به يک خانم ترجيحا مجرد , آشنا به تايپ و کامپيوتر جهت امور منشی گری نيازمنديم .

تلفن : ....

***

طبقه سوم ساختمان ايکس

واحد ششم

ساعت پنج بعد از ظهر مورخه 16/11/1381


دوازده نفر روی مبل های راحتی منتظر نشسته اند .

در اتاق رئيس شرکت باز می شود و دختر جوان با گونه های سرخ و لبخندی معنی دار از اتاق بيرون می آيد .

- چی شد ؟

- گفت باهم تماس می گيره .

نفر بعدی داخل اتاق می شود .

دختری بيست و يک ساله با چشمان خاکستری روشن و ابروان کشيده قهوه ای .

اين اولين تجربه جستجوی کاری اوست .

مردی پشت يک ميز بزرگ نشسته است و پيپ دود می کند .

مرد چهل و يک سال دارد .

با صورت کاملا تراشيده و چشمان قهوه ای مات .

مرد لبخند می زند و دختر را به نشستن دعوت می کند .

فاصله مبلی که دختر روی آن می نشيند تا ميز حدود نيم متر است .

- خيلی خوش اومديد.... خانم ( مرد فرم پرسشنامه دختر را مرور می کند ) خانم صديق ... مريم صديق .

- بله .

- خب ... ( مرد در حالیکه با ولع پيپ را می مکد اندام دختر را با نگاهی چسبنده و خريدارانه مرور می کند ) ببين عزيزم ... شرايط کار اينجا خيلی ساده است ... همه چی به خودت خلاصه می شه ... من خيلی رک بهت بگم من از دخترای خشک خوشم نمياد ... دوس دارم کسی که منشی من ميشه اهل حال باشه ... منظورم از اهل حال بودن شوخ طبعی و شيطون بودنشه ... من دوس دارم از محيط کارم لذت ببرم .. و اين لذت رو تمام اجزای محيط کارم بايد برام به وجود بيارن .... معنی حرفمو می فهمی ؟

- دقيقا نه .. منظورتون ...

مرد از روی مبل بلند می شود و چند قدم حرکت می کند .

- ببين ... منظور من روابط اجتماعيه .. من عادت دارم با منشی خودم خيلی ريلکس برخورد کنم .. خيلی اوپن .... مثه يه دوست ... در مقابل حقوق خوبی هم می دم ... حقوق خيلی خوب علاوه بر مزايا و پاداش فوق العاده ... تو .... تو می تونی انتظارات منو برآورده کنی ؟

دختر به فکر فرو می رود .

نياز شديد مالی راهی به جز پاسخ مثبت برايش نمی گذارد .

- خب .. پس من با تو تماس می گيرم ... ظرف امروز يا فردا .

مرد دستش را جلو می آورد و دختر پس از يک مکث کوتاه دست ظريفش را به دستان پهن مرد می سپارد .

مرد لبخند می زند و دست دختر را اندکی می فشارد .

دختر سرخ می شود و دستش را از دست مرد بيرون می کشد .

***

يکهفته بعد .

دختر اولين روزکاری خود را در شرکتی که فقط سه نفر کارمند و يک رئيس دارد شروع می کند .

دختر تمام روز فقط به تلفن جواب می دهد .

چهار روز به همين منوال می گذرد و هيچ اتفاق خاصی نمی افتد .

روز چهارم مرد ( رئيس ) از دختر می خواهد که بعد از ظهر هم به محل کار برود .

دختر قبول می کند .

ساعت پنج بعد از ظهر دختر به شرکت بر می گردد .

رئيس تنها در شرکت منتظر اوست .

مرد چند برگ تايپی را به دختر می دهد و از او می خواهد آنها را تايپ کند .

دختر مطيعانه مشغول می شود .

مرد در دوربين فيلم برداری مدار بسته را به کار می اندازد و از پشت به دختر نزديک می شود .

دختر متوجه سنگينی دستان مرد بر روی شانه های خود می شود .

- ببخشيد ...

مرد با چشمان مات خود حريصانه صورت دختر را نگاه می کند .

- مشغول کارت باش ....

- ولی ... امکان داره دستتونو از روی شونه من برداريد .

مرد با يک حرکت سريع روسری دختر را از سرش بر میدارد .

- من اينطوری بيشتر دوس دارم .

دختر جيغ کوتاهی می زند و از روی صندلی بلند شده و به عقب می رود .

مرد لبخند می زند .

- نترس عزيزم .. اين همون شوخيه معمولی منه ... بشين کارتو بکن

- ميشه روسری منو بدين .. من بايد برم .

لبخند مرد محو می شود و به سمت جلو گام بر می دارد .

- چی گفتی ؟ بايد بری؟

مرد مچ دست دختر را می گيرد و به سمت خود می کشد .

دختر بهت زده و ترسيده سعی می کند دستش را بيرون بکشد .

نگاه مرد بر روی صورت رنگ پريده دختر می لغزد و بر روی لبان عنابی رنگ دختر ثابت می ماند .

مرد وحشيانه لبان خود را به لب دختر می چسباند و سعی می کند دهان دختر را باز کند .

دختر سرش را تکان می دهد و و دهانش را به هم فشار می دهد .

مرد با دست ديگرش پشت گردن دختر را می گيرد و لبان دختر را گاز می گيرد .

دختر به روی زمين می افتد و مرد اندام سنگين خود را روی او می اندازد .

مرد از امتناع دختر حشری تر می شود و لباس دختر را می دراند .

دختر سعی می کند جيغ بزند ولی دستان پهن مرد دهانش را می پوشاند .

مرد کمر بند خود را باز می کند و همزمان دکمه های شلوار جين دختر را می گشايد .

دختر با تمام توان تقلا می کند و سعی می کند دستان مرد را گاز بگيرد .

مرد روسری دختر را دور گردنش می پيچد و فشار می دهد .

- ... جيکت در بياد خفت می کنم ..

فشار روسری صورت دختر را سياه می کند و او از ترس جان ساکت می شود .

مرد با يک تکه طناب دستان دختر را از پشت می بندد و لباس های او را می دراند .

دختر آرام گريه می کند .

مرد با اندام دختر را لمس می کند و سينه او را می بوسد .

- قرار بود دختر خوبی باشی ... قرار نبود اذيتم کنی پدر سگ .

مرد روی سينه دختر می خوابد و با چشمان وحشی خود به صورت اونگاه می کند .

کمر مرد اندکی بالا می رود و دختر درد شديدی را ميان پايش احساس می کند .

مرد هميشه از هم خوابگی با دختران باکره بی تابانه لذت می برد .

صورت مرد از شدت لذت عميق ساديسمی اش سياه می شود .

مرد به شدت خود را تکان می دهد و دختر نيمه جان نفس نفس می زند .

نگاه بيروح دختر به روی صفحه مانيتور و کاغذ های تايپ نشده ثابت می ماند و مرد نفس های عميق می کشد .

مرد به اوج لذت جنسی خود می رسد و تمام فشار اندام تنومندش را روی تن دختر می کشاند .

دختر احساس می کند مرده است .

مرد بلند می شود و شلوارش را بالا می کشد .

- بد نبود ولی خيلی شيطونی کردی ... پاشو لباستو مرتب کن .. ديدی چيزی نبود .

مرد لبخند می زند و موهايش را مرتب می کند .

دختر سعی می کند بلند شود اما تمام بدنش درد می کند .

صدای مرد از اتاقش به گوش می رسد .

- راستی .. اين جريان کوچولو بين خودمون باشه ... ( و لحظاتی بعد مرد در حاليکه يک حلقه فيلم در دست دارد بالای سر دختر می ايستد )

می دونی يه دوست دارم که توی کار مونتاژ فيلم حرف نداره ... اين فيلم قاطی شدن ماست .. دوس داری جای من کی توی فيلم باهت صفا کنه ... می دونی وقتی فيلمش توی تهرون پخش شه امکان داره از هاليوود بيان دنبالت ... پس به نفعته دختر خوبی باشی و انگار نه انگار ... شتر ديدی نديدی ... از اين به بعد فقط هفته ای دو بار خيلی محترمانه و رمانتيک با هم خوش می گذرونيم ... دختر خوبی باشی حقوقتم اضاف می شه ... حالا بهتره زودتر پاشی و يه دوش بگيری ... يه مانتوی نو هديه امروزته که توی اتاق منه .. يالا ...

حرف های مرد درد دختر را چندين برابر می کند .

هيچ راه چاره ای برايش نمی ماند .

دختر زير دوش حمام اشک می ريزد .

و مرد يک آگهی جديد در روزنامه سفارش می دهد و حلقه فيلم را در کلکسيون شصت و هفت عددی فيلم های خود می گذارد .

روی حلقه فيلم يک برچسب سفيد با نوشته قرمز است : مريم صديق .





|
ماه عسل ايرانی در دوبی

شراره کاف و فرزاد س در پاييز سال هزار و سيصدو هشتاد بعد از يک دوره ارتباط شورانگيز عاشقانه ازدواج می کنند .

شراره بيست و یک سال دارد با ابروان باريک و هلالی و چشمان مشکی و درشت .

فرزاد برای زندگی آينده خود نقشه های فراوانی کشيده است .

روزهايی پر از خوشبختی و لبخندهای معصومانه شراره در ذهن فرزاد نويد بخش يک زندگی شاد است .

زندگی عاشقانه و بدور از تمام فاکتور های منفی آغاز می شود .

فرزاد برای گذران ماه عسل دوبی را پيشنهاد می کند و شراره شادمانه می پذيرد .

000

سردر هتل پنج ستاره دارد .

شراره برای قدم زدن به تنهايی از هتل بيرون می رود .

فرزاد به علت سردرد در اتاق هتل می ماند .

شراره با يک زن ميانسال آشنا می شود.

زن شراره را به يک نوشيدنی دعوت می کند .

کافه مجلل و مملو از دود و آدم های لوکس است .

يک ميز از قبل برای زن ميانسال مهربان رزو شده است .

نگاه خيره يک مرد عرب از چند ميز آن طرف تر روی زن و شراره پابت می شود .

زن نوشيدنی را سفارش می دهد و به شراره لبخند می زند .

شراره دچار دلشوره می شود .

زن به پيشخدمت لبخند معنی داری می زند .

نوشيدنی نوشيده میشود .

شراره احساس ضعف و تهوع می کند .

چشمان مرد عرب برق می زند .

زن زير بازوان شراره را می گيرد و او را به سالن پشت کافه می برد .

مرد عرب از جای خود بلند می شود و به راندده خود اشاره می کند .

شراره گيج و خواب آلود به داخل يک ماشين مرسدس هدايت می شود .

ماشين با سرعت به سمت شمال غربی شهر حرکت می کند .

چند برگ اسکناس بين مرد عرب و زن ميانسال مهربان رد و بدل می شود .

صدای موزيک در کافه طنين انداز میشود و چند زن مست می رقصند .

زنان ايرانی برای مردهای عرب .

ماشين وارد پارکينگ خانه ای مجلل می شود .

شراره همچنان نيمه هوشيار در صندلی عقب ماشين دراز کشيده است .

دو زن يکی عرب و ديگری اندونزيايی شراره را از ماشين خارج و به سمت ساختمان می برند .

نمای يک اتاق ...

زنان غريبه لباسهای شراره را با يک دست لباس نيمه عريان زنان رقاص عربی عوض می کنند .

شراره کم کم به خود می آيد .

فرزاد در هتل نگران منتظر و دلواپس است .

يکی از زنان غريبه يک ليوان شربت از نوع خاص را به زور در دهان شراره می ريزد .

شراره تقلا می کند و يکی از زنان می خندد .

شراره سست می شود و دو زن او را آرام به اتاق مجللی که يک تخت خواب بزرگ با پرده های تور دوزی شده دارد می برند .

دو زن شراره را روی تخت که با پارچه از حرير سفيد پوشانده شده می خوابانند .

.....

مرد سيه چرده و تنومند عرب وارد خانه می شود .

مرد مست است .

هوا نسبتا تاريک شده است .

مرد عرب با تازيانه به صورت کنيز عرب می زند و با گامهای بلند به سمت اتاق شبانه خود و طعمه ايرانی اش حرکت می کند .

...

فرزاد نگران در شهر به دنبال گمشده خود می گردد .

بغض در گلوی فرزاد گره خورده است .

فرزاد ديوانه وار عشق گمشده اش را جستجو می کند .

...

مرد عرب با چشمان از حدقه بيرون زده به اندام نيمه لخت شراره می نگرد .

دستار خود را بر زمين می اندازد و شراب می طلبد .

پيمانه را يک جرعه سر می کشد و آلت برانگيخته خود را نوازش می کند .

شراره گيج و نيمه هوشيار روی تخت به شهوانی ترين حالات خوابانده شده است .

عرب لباس از تن بيرون می کند .

به سمت تخت می رود و آرام بر ساق های لخت شراره دست می کشد .

- انتم جميل يا حبيبی ...

دندان های زرد مرد عرب از پشت خنده کريه اش نمايان می شود .

دست مرد عرب از ساق های شراره بالا می رود و از زير لباس ران و باسن او را لمس می کند .

مرد عرب به روی تخت می رود و بر لبان پر طراوت شراره بوسه می زند .

بوی عرق و شراب بينی شراره را می ازارد .

اسم فرزاد بر لبان شراره می خشکد .

عرب لباس شراره را به ارامی از تن به بيرون می کشد .

اندام جوان و برجسته شراره آتش شهوت و خوی وحشی گری عرب را تيز تر و تيز تر می کند .

مرد عرب با چند سيلی آرام سعی می کند شراره را کاملا به هوش بياورد .

برای او بازی و کسب لذت از جسم بی تحرک لذتی در بر ندارد .

شراره اسم فرزاد را تکرار می کند و با چشمان معصومش گيج و مبهوت صورت زشت مرد عرب را نزديک صورتش می بيند .

عرب پستان های شراره را در مشت می فشارد و زير لب واژه های رکيک می گويد .

دست مرد عرب از روی شکم شراره می لغزد و و در ميان پای او توقف می کند .

شراره تقلا می کند ولی دست زبر و قوی مرد عرب محکم اندام او را در هم می فشارد .

مرد عرب تن خود را به روی شراره می اندازد .

و با لبان پهن و کلفت خود گردن سفيد شراره را می بوسد .

شراره احساس خفگی می کند ولی يارايی برای نجات خود ندارد .

مرد عرب نفس نفس می زند و وحشيانه آلت خود را در مهبل شراره می لغزاند .

صدای جيغ کوتاه شراره لبخند رضايت عرب را به همراه می آورد .

مرد عرب وحشيانه تقلا می کند و اندام دختر ايرانی , شراره , در زير توده گوشت سياه و متعفن مچاله می شود .

مرد عرب عقده های تمام نشدنی نفرتش از عجم را در زجر دادن شراره باز شده می بيند و با ضربات محکم دستانش بر ران های شراره سعی در شکنجه او دارد .چشمان شراره به سفيدی می گرايد و نفس هايش منقطع می شود .

عرب تکان های بدنش را تشديد می کند و رکيک ترين واژه ها را نثار دختر ايران می کند .

آب دهان عرب بر صورت شراره می ريزد .

و اندام سياهش پس از چند تکان وحشيانه به روی تن شراره می افتد .

نفس عميق رضايت از گلوی مرد عرب همراه با بوی گند کثافاتش خارج می شود .

مرد عرب می خندد و با دست بر باسن شراره می زند .

صدای نعره مرد عرب که شراب می طلبد فضای اتاق را آلوده تر می کند و تا صبح شش مرحله ديگر شراره ناخواسته تسليم شهوت سيری ناپذير مرد عرب می گردد

فرزاد تا صبح در کوچه ها پرسه می زند و اشک می ريزد .

و اندام دستمالی شده شراره صبح روز بعد به حرمسرای مرد عرب تبعيد می شود .

و اينچنين ماه عسل ايرانی در دوبی تمام می شود .





|
........................................................................................

Home